تبليغاتX





























کاش مےشد خدا را بوسید...









کاش مےشد خدا را بوسید...

razizadeh7

سید محمد رضی زاده

razizadeh7

http://razizadeh7.blogfa.com

کاش مےشد خدا را بوسید...

کاش مےشد خدا را بوسید...

کاش مےشد خدا را بوسید...

هفته گذشته، در روزهایی که تب کتاب و نمایشگاه کتاب داغ بود، کتاب «سلام بر ابراهیم» را از عزیزی هدیه گرفتم.

«سلام بر ابراهیم» کتاب خاطرات زندگی شهید مفقود الاثر «ابراهیم هادی» است که در قالب خاطرات نگاشته و منتشر شده.

کتاب از 69 خاطره حاصل از مصاحبه با خانواده و یاران و دوستان این شهید بزرگوار است که نگارنده اثر را در جمع آوری چنین مجموعه ای یاری کرده اند.

گاهی معرفی کتاب خاصی در اینجا، انگیزه می شود برای خاندن و بعد از آن، توصیف و نقد آن. این کتاب را دقیقن با همین حربه می خاهم بخانمش در این روزهای پر مشغله.
دل نوشته

کاش مےشد خدا را بوسید...

 
و تنها خدا است که از نشان دادن خورشيدش هر روز صبح، به آن ها که اهل ديدن هم نيستند، هرگز خسته نمي شود.
 
سر بند


«بسم الله الرحمن الرحیم»

«و من یتوکل علی الله، فهُوَ حسبُه»
همین که خدا هست،کافیست.

خود را خط می زنم، تا هر چه هست خدا باشد.


دل‌شنید

مجموعه آثار

دریچه

بزودی...

«no name»

«no name»


به روایت لینک


|||||||||||||| عکس،طرح |||||||||||||||

≈ عکس؛ یـا فـاطـمـة الزهـرا

≈ عکس؛ ساکـنـان آسـمـان

≈ طرح گرافیکی؛ Persian Gulf

≈ طرح گرافیکی؛ حضرت امام هادی

≈ طرح گرافیکی؛ که خدا را نشانه ای

|||||||||||||| خبر و تحلیِل ||||||||||||||

≈ ضد انقلاب علیه امامان شیعه

≈ بیانیه؛ نامه 22رسانه به ضرغامی

≈تحلیل؛ دوره شما هنوز تمام نشده!

≈مصاحبه؛ناگفته‌های نورالدین از جنگ

≈هفت،مدافع‌ چه‌طيفی‌درسينماست؟

||||||||||||||| نوا و نما |||||||||||||||||

≈ کلیپ تصویری؛ سکته، قسمت 29

≈ کلیپ؛ از نداشتن کسی مثل آوینی

≈صوتی؛ نقدی بر مستند بی‌بی‌سی

≈ساختمان‌پزشکان مروج نظریه فروید


         

Page Rank

و خدا را در شکستن اراده ها دیدم...
«وَ عَسی ان تکرَهوا شَیءً و هوَ خَیرُ لَّکم، و عَسی اَن تُحِبّوا شیءً و هُوَ شرُّ لَّکُم والله یعلمُ و انتم لا تَعلَمون»
«چه بسا خوش داشته باشيد امری را و آن برای شما شرّ باشد و چه بسا ناخوش داشته باشيد امری را و آن برای شما خوب يا بهتر باشد،
خدا می داند و شما نمی دانيد.»

...:: برای نمایش بهتر نوشته ها، قلم (فونت) Adobe Arabic را دانلود و نصب کنید ::...
...:: دریافت قلم (فونت) ::...


  تکنولوژی پرواز، در عهد دقیانوس

روز دوشنبه بیست و هفت اردی‌بهشت ماه سال هشتاد و هشت... آن روز غذای وعده ناهار، ماهی قزل آلا بود. آن ایام، آشپز های دانشگاه ماهی را طوری آب‌پز می کردند که به محض خوردن ماهی، چشم هایت مست و خمار و سرشار خاب می شد.

یعنی دو راه بیشتر نداشتی، اینکه یا باید بیخیال کلاس رفتن می شدی و تخت می خابیدی، و یا می رفتی و در کلاس می نشستی و بی خیال شنیدن حرف های استاد می شدی و می خابیدی! آن ترم ها حکایت روزهایی که ناهار، سبزی پلو با ماهی قزل آلا داشتیم، همین بود.

ساعت دو، سر کلاس تکنولوژی آموزشی نشسته بودیم. همه بچه ها از خوردن ماهی ناهار و سنگینی دلشان خمار بودند. یکی سر به دیوار و دیگری سر به میز و آن یکی دیگر سر بر روی دست و دست بر روی تکصندلی اش چرت می زد. من اما از دردی رنج می بردم که از بی خابی بیشتر اذیت می کرد مرا.

ترک برداشتن استخان پایم که در زمین چمن دانشگاه، در نتیجه لایی زدنم در بازی فوتبال نسبتن دوستانهِ چند روز پیش، به بچه ها و عصبانیتشان حادث شده بود، و حالا سر کلاس، سنگینی گچ پا و درد های حاصل از معیت این دو، که باید چند هفته ای تحمل درد و رنجش ادامه پیدا می کرد. همه این عوامل به همراهی هم از تک و تا انداخته بود مرا.

ما که نمی شنیدیم اما، طبیعتن استاد از تکنولوژی می گفت. البته تکنولوژی زمان دقیانوس را. آنجا که کتاب، به جای معرفی ابزار و لوازم کمک آموزشی و اقلام و ابزار های عصر حاضر، از قبیل: رایانه و اینترنت و فلش و بوک ریدر و بلوتوث و تبلت و لپ تاپ و ویدئو پروجکشن و ویدئو کنفرانس و آموزش های مجازی و... از «گرامافون» و «فیلم متحرک» و «میکرو فیلم» و «فیلم استریپ»، «تلق شفاف» و «استرئوگراف» و... حرف به میان آورده بود.

نه اینکه تقصیر کتاب و نویسنده اش باشد، نه! مقصر ما بودیم! آخر، سن ما به عمر کتاب قد نمی داد. کتابی که در حدود دهه پنجاه نوشته شده است که تقصیری ندارد. اما نمی دانم، شاید تقصیر بر گردن آن برنامه ریزان بی برنامه و مدیران بی تدبیری ست که به تصحیح و تغییر و به بروز رسانی محتوای درسی کتاب ها بر اساس شرایط زمانی نمی پردازند و الخ.

استاد برای خودش سخنرانی می کرد و بچه ها هم چُرت خفیفی می زدند. هیچ کس یک کلمه از حرف های استاد را متوجه نمی شد، که اصلن چه می گوید و از کجا می گوید. درس می دهد یا قصه می گوید. از دوران کیف و تحصیلش در ایالات متحده می گوید یا از تکنولوژی عهد دقیانوس...؟

از صدای برخورد پنجره های راهرو و درهای کلاسهای دانشکده به هم، مشخص بود باد شدیدی می وزد. صدای آهنگ «باران، این چنین دل ِ مرا بردی...» از ته کلاس و از گوشی یکی از بچه های کلاس می آمد. هر چه می گذشت صدای آهنگ موبایلش بلند تر می شد، همینطور خنده بچه ها. و البته استاد بیشتر از لحظات قبل، به روی مبارکش نمی آورد این اتفاقات خارج از عرف کلاس داری را.

صدای برخورد قطره های باران، به روی زمین و زمان، هر لحظه شدید تر می شد. و همچنان صدای برخورد در و پنجره ها. و در لحظه ای، صدای شسکتن و فرو ریختن پنجره ای. هر چه بیشتر وقت کلاس می گذشت، همه منتظر تمام شدن کلاس بودند و مشتاق اینکه بروند و حسابی این چشم ها را مهمان خاب کنند. ساعت دو و سی و چند دقیقه نیمروز دوشنبه بود.

در هیجان این اشتیاق، همراه کسل کنندگی های حرف های استاد و جو خاب آلود کلاس، ناگهان صدای رعد و برقی شدید، تمام کلاس را از خاب پراند. بس که صدای رعد و برق دهشتناک بود که کلاس در سکوتی عجیب فرو رفت. و چند ثانیه بعد، رعد و برقی بسیار شدید تر از اولی، و رعد و برقی شدید تر از دومی، و چهارمی به اندازه قدرت سه تای اولی.

مترصد فرصتی بودم تا قدری بخابم. استاد دست از سر درس و کتاب برداشت. حضور و غیاب کرد و بعد از اتمام کلاس، عصا بدست و لنگ لنگان می آمدم سمت خابگاه. لحن بارش باران اما این بار دلبرانه نبود. باد، قطرات ریز باران را با شدت هر چه تمام تر توی صورتم می زد. به هر صورت ممکن خودم را سریع تا در خابگاه رساندم. با همه سختی ها از پله ها بالا آمدم و رفتم سمت اتاق.

عصا را در گوشه ای گذاشتم و پتو را از روی تخت برداشتم و کف اتاق دراز کشیدم. آنقدر خمار و غرق در خاب بودم که از اطرافم، تنها صدای به هم خوردن پنجره های راهروی خابگاه و صدای مهیب بسته شدن در اتاق ها را می شنیدم. با آن چشمان نیمه بسته، به پنجره رو به حیاط خابگاه که نگاه می کردم، درختان کاج را می دیدم که از شدت بادی که می وزید به این طرف و آنطرف تر می روند. اما قدری که گذشت، دیگر متوجه هیچ چیز نشدم.

در خاب سنگینی فرو رفته بودم. درد پایم یک لحظه در خاب، هوش از سرم می پراند. از خاب می پرم، ناخود آگاه دستم می رود سمت گوشی؛ تا بدانم ساعت چند است. پنج و پنجاه و پنج دقیقه عصر روز دوشنبه بیست و هفت اردی‌بهشت ماه سال هشتاد و هشت بود. چند پیام برایم آمده بود. اولی را باز کردم: «سلام سید! راسته که میگن آیت الله بهجت فوت کرده...؟»


برچسب‌ها:  آیت الله بهجت, العبد, رعد و برق, باران, سبزی پلو, قزل آلا, خاب و بیدار, تکنولوژی آموزشی, ایالات متحده, بیمارستان نکویی, عصا, دانشگاه قم, دانشکده, دقیانوس, لوازم کمک آموزشی, گرامافون, صوت و لحن باران, بیمارستان ولی عصر

نوشته سید محمد رضی زاده| جمعه 1391/02/29 | »  

  غریب ترین پسر مادر

حدیثی از امام صادق هست که می گوید: «دشمن ِ ما اهلبیت نیستند، مگر حرامزادگان». حالا من نمی دانم که یک عده چه اصراری بر حرامزاده بودن دارند. و حرامزادگی ِ خود را، در محضر امام هادی ثابت می کنند هر روز! آنجا که هر روز، امامِ حقیقیِ کوچه پس کوچه های غریبی را، لابلای صفحات مجازی، در کوچه پس کوچه های «تویتر» و «کلوب» و «فیسبوک»، به تیغ زهرآگین آغشته به کینه و عداوت، به شهادت می رسانند.

 

من تُف‎کلیک هم در «تویتر» نمی اندازم. همانطور که «تبر» فرزند ِ حرامزاده درخت است، «فیسبوک» هم فرزند ِ حرامزاده فضای سایبر است.اما قصه غریبی از اینجا شروع نشد. وقتی شاه بیت غزل های ِ علی قطعه ای گم شده گشت، شیعه شاهنامه ی ِ غربت شد. آه، «مدینه گفتی و کردی کبابم...».

 

برای غربت علی در کوفه گریستن، سخت و عجیب نیست. غربت امام غریب را در این روزگار پر فریب در کوچه پس کوچه های شهر دیدن و دم برنیاوردن عجیب است. نه؛ اشتباه نکنید! منظورم غریب الغربا نیست. امام رضا اگر در روزگار حیات پر برکتش غریب بود، این روزها اما کم عاشق و شیفته و دلباخته ندارد. او که نمی دانید در حرمش چه برو بیایی دارد.

 

منظورم اما، آن امامیست که نه هیچ نقاشی تمثالی از او می کشد، نه هیچ نقالی نقلی از او می گوید، نه هیچ محدثی به قدر 10 حدیث و روایت از او می داند و نه هیچ واعظی بر فراز منبر وعظی از او می آورد. من نمی دانم چرا معاونت نجات غریق حوزه اینقدر بی خیال است؛ وقتی دهمین منظومه کهکشان امامت، سال هاست در اقیانوس غربت غرق می شود.

 

هم او که مزارش در غربتکده سامراست. هم او که شب های جمعه از حرمش، جای بوی سیب، بوی دودی عجیب می آید. آنجا که اول بار حرمت حریمش را هتک کردند تا صفای چشیدن زیارت در معیت غربتِ خراب آبادش، چند دقیقه بیشتر نباشد. آنجا که این روزها بیش از ائمه دیگر، سنگ فاطمه را به سینه غریب ترین پسرش که امام هادی باشد، می زنند.

 

باید از غصه و خجالت مرد، وقتی هتک حرمت ها و توهین های بی شرمانه آن «ناخدا»یان کشتی ظلمت و گمراهی را علیه عصمت سلاله زهرا، به جرم غریبی اش دید. چه ظلم ناروائیست که از طرفی غریب باشی، مظلوم باشی، شهید باشی، استهزائت کنند، ناسزا بشنوی. از طرف دیگر اما عده ای به نامت، نان بی برکت «بی خیالی» را بخورند روی منبرها و از مکارم اخلاق سخن برانند.

 

در ِآن حوزه علمیه را باید گل گرفت، آنجا که طلبه ما، برای فلان سکانس فلان فیلم کارگردانی چون؛ «آنتونیو چیچیّلی» آب دهانشان می ریزد. و حسرت کافه های نرفته و دود سیگار های نکشیده و عشق بازی های نکرده را می خورد. آری، وقتی طلبه و روحانی، فکر و ذکرش تمام کردن درس و استخدام در فلان موسسه و فلان اداره است، باید فاتحه حوزه را خاند. 


و این اصلن هم عجیب نیست. وقتی واعظ شهر یکی به نعل می زند و یکی به میخ؛ چه انتظاری از طلبه یک لا قبا داری؟! حالا هر چقدر بیا و بگو که هدف از سفر رهبر معظم انقلاب به شهر مقدس قم، صرف «دیدار با مردم قم» و «تبیین انتظارات نظام و حوزه» بود!

 

راستی! چند سالی نگذشته از آن روز ها هنوز... روزی، روزگاری سریالی در جمعه ترین شب های هفته تقویم کشور پخش می شد. از قضا شایعه ای در شهر پیچیده بود. همه جا می گفتند: «قرار است تصویر حضرت عباس، در سکانسی کوتاه نمایان شود». غوغایی شده بود. روزنامه ها از یک سمت و سایت ها از یک سو، خبرگزاری ها هم از یک طرف و قبیله مقدس ها از طرفی دیگر.

 

یک روز خبری از صدا و سیما کشور می آمد که رنگ واقعیت، به صورت آن شایعه می پاشید؛ فردا روز خبری از وزارت ارشاد می رسید و تکذیب می کرد. نمی دانی در بیوت ِ مالامال از سکوت، چه غلغه ای برپا بود. واعظ شهر، خونش به جوش آمده بود. به سرش هزار سودا بود. «سر لخت و پای برهنه» می خاست به خیابان ها بیفتد. صفائیه کجایی که یادت بخیر...

 

آنقدر سکوت زادگان و نژاد ِ لب بستگان غوغا کردند و فشار آوردند و تهدید کردند، که کارگردان بیچاره اصل ماجرا را منکر شد. اما این روزها، دیگر نه از مختار خبری هست و نه از مختارنامه. دیگر نه اسمی از میرباقری می آید و نه حرفی از نشان دادن چهره حضرت عباس. یاد «عمار» بخیر. همه دیدند که مسلم، چه غریبانه در کوفه ترین شهر کشور پرپر شد.

 

زمین چرخیده و از قضا از دست روزگار، تبر گستاخی، به جان شاخسار درخت طوبی می خورد این روزها. راستی چرا از «بیوت» سرشار از «سکوت» خبری نیست؟ دارند جنگل سبز معرفتِ «طوبایی» را آتش می زنند، چرا صدای معاونت محیط زیست «حوزه» فریاد نمی شود؟ آنها که در سوگ ببر مازندران و غزال ِ فلان دره صبح و شام می گریند، کجایند؟ این نعلین ها کندنی ست و این عمامه ها برداشتنی؛ چرا دیگر «واعظ» شهر، سر لخت و پای برهنه در خیابان صفائیه آواره نمی شود؟

 

این اشک ها اگر اشک تمساح نباشد، پس چیست؟ لطفن به «کوچه های بنی هاشم» گیر ندهید. امسال، فاطمیه، نمایشگاه بی نمایشگاه! دست از سر فاطمیه بردارید. ما دلمان از «حدیث غربت» خون است. ما امروز، ذکر دَممان حسین است و ذکر بازدممان نقی«علیه السلام».

 

امام هادی «علیه السلام» مقام و منزلتش، کم از حضرت عباس «علیه السلام» نیست؛ که او عصمتش اکتسابی و ایشان عصمتش انتصابی ست. ایشان ولایت دارد و او در رکاب ولی ست. اما آنها که مکارانه و متوهمانه، حواسشان به «جسارت دکتر عباسی به آیت الله جوادی» هست، این روزها کجا هستند؟

 

فدای تیتر هایت. قربان تبلیغ های رنگارنگت! کجایی تابناک؟! تو که اینقدر خوشگلی! تو که بی تاب خبرهای دست اولی، تو که آنقدر از اقتصاد و یارانه می دانی، تو که اینقدر لی‌لی به لالای «علی فریمانی» می گذاری! تو که با آب و تاب از توهین «حسن عباسی» به «ملاصدرا» و «آیت الله جوادی» و «علامه طباطبایی»می نویسی! کجا هستی شما؟ پارسال دوست، امسال آشنا!

 

کجایند آنها که دو هفته از مبحث علمی و عرفانی «شفاعت ِ شمر و یزید در روز حشر» دادشان به آسمان رفت و ندای وا اسلاما سر دادند؟ کجایند همان ها که آیت الله صمدی آملی را به اسم دین، به انوع اقسام القاب وزین، مزین کردند؟ آقای سایت اَلشیعه! برو پی حواشی ِ بازی اِلکلاسیکو! از جنگ بارسا و رئال برایمان بگو. از تقابل «پپ»و «خوزه». از دوئل «مسی» و «رونالدو». بینش تو و امثال تو کجا و علم و فهم علامه حسن زاده کجا؟

 

ما اهل آب کشیدن جانماز نیستیم. اما می دانیم شی ء نجس شده را چگونه آب بکشیم. نه تنها ما، بلکه پسر بچه ای مثل «فرنود» هم می داند که کار های شخصی خود را چگونه انجام دهد! راستی بین خودمان باشد، مصداق این جمله که: «در فتنه گذشته، بسیاری از خواص و بزرگان مردود شدند»، فرنود که نیست؛ پس کیست؟!

 

مبادا نجاست به کوچه فقاهت نفوذ کند. چرا کسی درز ها را نمی بندد. آتش به خرمن افتاده. چرا مارمولک ها از زیر آتش فوت می کنند. «النظافة من الایمان» اما به جان عزیزتان، به واعظان، به بیوت مزین به سکوتِ معزز، به آن ها که لبشان را هر صبح به خاک تربت تر می کنند، به آنان که جلوه در محراب و منبر می کنند برسانید، که این چند روز، دست از فتاوی بردارند. ما قول می دهیم در این دو سه روز، از پس احکام رفع نجاسات بر بیاییم.

 

«ان الدین عندالله اسلام». ناموس خدا دین اسلام است و ناموس دین، امام دین است. بی ناموسی ست اگر دین‌داری به ناموسش جسارت شود و سکوت کند. چرا برنامه «نود»ِ حوزه، مثل برنامه نود شبکه سه، که فحاشی انزلی چی ها را در استادیوم پخش می کند؛ فحاشی آن «انزلی چی» را در استدیو پخش نمی کند؟ نه...! ما به خاننده ای که عیش و نوش صبح و شامش، با عرق سگی ست، محل سگ هم نمی گذاریم.

 

ما از «شاهین» نمی نالیم، که اصولن «عقاب» ها از شاهین ها بزرگترند و زخم هایشان کاری تر و سوزناک تر است. زخمی که «عقاب» به ما زد، «شاهین» نزد. زخمی که «عقاب» به ما زد، «شاهین» نزد. زخمی که «عقاب» به ما زد، «شاهین» نزد. زخمی که «عقاب» به ما زد، «شاهین» نزد. زخمی که «عقاب» به ما زد، «شاهین» نزد. زخمی که «عقاب» به ما زد، «شاهین» نزد. زخمی که «عقاب» به ما زد، «شاهین» نزد. زخمی که «عقاب» به ما زد، «شاهین» نزد. زخمی که «عقاب» به ما زد، «شاهین» نزد. زخمی که «عقاب» به ما زد، «شاهین» نزد.


برچسب‌ها:  امام هادی, امام نقی, حدیث غربت, فاطمیه, سفر رهبری به قم, حوزه علیمه, ادواردو چیچیّلی, واعظ, سکوتزاده, لب‌بستگان, فتنه, مختارنامه, حضرت‌عباس, انزلیچی, شاهین نجفی, مبحث‌فرنود و کارهای شخصی, رپ, کمپین توهین به امام هادی

نوشته سید محمد رضی زاده| سه شنبه 1391/02/26 | »  

  آنفولانزای مادری

مادر

 

روزهایی که می آید. شب هایی که می گذرد. نفسی که می آید. سوزی که می گیرد. آهی که گرم می شود. ناله ای که برمی خیزد. نگاهی که با در و دیوار خانه در می افتد. نفسی که می آید، آهی که می رود. و صدای خس خس سینه و صدای سرفه های ممتد و دستمال های کاغذی، که یکی یکی متراژی از درد و رنجوری را ثبت می کنند. آخرین برگ دستمال کاغذی را می کنم.

 

صدای عطسه، صدای سرفه، صدای خس خس سینه، صدای هذیان شبانه. صدای نفس هایی که سخت شده. دلم آموکسیسیلین نمی خاهد. از دست کدئین هم خسته ام. این سرفه های سیاه هم کلافه ام کرده. سِرُم و آمپول هم دردم را دوا نمی کند. این شلغم ها مشامم را وا نمی کند.

 

سرماخوردگی بزرگسالان مناسب حالم نیست. دنبال دفترچه بیمه ام نگردید. این سرما خوردگی، چاره و علاجش مطب نیست. دلم سرماخوردگی کودکان می خاهد. دلم دست نوازشگری می خاهد که مادرانه، کودکم کند. دلم کودکانه ای می خاهد که مادرانه صدایم کند. صدا، صدا، صدا...«صدا کن مرا، صدای تو خوب است...».

 

مریضی یادگار روزگار کودکی انسان هاست، حتا برای آدم بزرگ ها. بچه ها گل سر سبد زندگی مادرند. حتا آدم بزرگ ها هم وقتی مریض می شوند، کودکی هایشان گل می کند و درست مثل روزگار بچگی شان، دلشان هوای مادر می کند. مادری که حالا نسبت به آن سال ها پیر تر شده اما، هنوز هم حساب تک تک موهای سپیدت را دارد.

 

آن روز ها مریض شدن، با همه درد ها و در عین تلخی هایش،  یک شیرینی داشت که به خیلی از سختی هایش می ارزید. همیشه تب که می کردی و مریض که می شدی، یک دست مهربانی بود - حالا هر چقدر هم، زمخت شده باشد- که وقت خاب، وقت هذیان گفتن، وقت کابوس دیدن؛ دست بروی پیشانی ات می گذاشت و بر سر و تک تک موهایت می کشید و تا صبح نوازشت می کرد، که مبادا لحظه ای حالت بد شود و مبادا بی قراری ات، قرار دلش را بر هم بزند.

 

شب و روزی که وقتی تب و لرز می کردی، دستمالی خیس از جنس اشک و دعا، بر روی پیشانی تب کرده ات می گذاشت؛ و یا می نشاندت روی لبه ظرف شویی و پاهای کوچکت را با آب می شست، که مبادا میوه دلش پلاسیده شود. مبادا از شیطنت های کودکانه کودکش کم شود. مبادا خانه اش سکوت آباد شود. مبادا غم دلش را تصاحب کند.

 

او که سرگرمی اش، دیدن بازیگوشی و شلوغ کردن بچه هایش است، حتا اگر گاهی اخم کند. اخم هایی که جز به لبخند و خنده، راه به جایی نمی برد. او که تمام دلگرمی اش، شیطنت ها و بازی گوشی های بچه هایش است، حتا اگر گاهی قهر کند. قهر هایی که مبادا در لحظه ای به افتادن و آخ گفتنت منتهی می شد، آنوقت بود که سرآسیمه، اشک هایش را به دامن زخم هایت می ریخت و آغوشش پناه گاهی بود برای دلتنگی هایت.

 

طلا، از آن روزی که مادر ها از آن استفاده کردند، زرین شد. و از روزی که مایه زینتشان شد، قیمت پیدا کرد. و الا برای مادری که در به در فرزندانش بود و هست، طلا و مس و چه فرقی می کرد؟ حالا اگر جای طلا، گوشواره ها و گردنبند ها و النگوهای مسی می انداختد، این بار مس قیمت پیدا می کرد. آنوقت علم کیمیا دگرگون و کیمیا گران، دنبال مس کردن طلا بودند. این مادر است که به هر چیزی ارزش می دهد.

 

خاب هیچ مادری سنگین نیست. مادر، خابش عین بیداری است و رؤیایش عین حقیقت. محبت مادر از سر وظیفه و از روی حقوق و تکالیف مادر و فرزند نیست. محبت مادر، فطری و ذاتی ست. مهر مادر، از سر ناخودآگاه نیست، بلکه در عین آگاهی ست. وقتی که گره عاطفه را بی هیچ چشم داشت و بی هیچ اجر و مزدی، از بند بند انگشتان دستانش باز و بر سر و دست کودکی ات می کشد.

 

هیچکس برای آدم «مادر» و هیچ محبتی، محبت مادر نمی شود. کیست که مادرانه برایت، نوای ترانه لالایی را در شب های مریضی، در فضای خانه طنین انداز کند. شبهای اختاپوس وار و خاب های کابوس بار را کجا غیر از آغوش او قراری بود و هست. چه اشک هایی که در بستر هذیان گویی های شبهای بی قراری ات ریخته نشد. کیست که آنقدر تشنه شود و تشنه بماند که مبادا آب، در دلت تکان بخورد.

 

در باغ زندگی، ماهها زیر پایش علف عاطفه سبز شد تا انتظار روز و شبش، سر برسد تا شبهای تارش سحر شود و گلی بر چمن گلستانش بروید. هم او که زبانش مو درآورد بس که زبان ریخت تا زبان باز کنی، تا مگر یکبار «مادر» خطابش کنی. چقدر دندان روی جگر گذاشت تا دندان در بیاوری. چه موهایی که از گیسویش سپید شد، تا روی سرت مویی سیاه شود. هم او که از پا افتاد مگر چند قدم از پی هم برداری، تا راه رفتن یاد بگیری. هم او که «الف» قامتش «دال» شد، تا الفبا بیاموزی. هم او که بند دلش پاره شد هر بار، وقتی با لباس خاکی از دبستان به خانه رسیدی.

 

و چه چهار قل ها که نخاند، وقتی مردانه لباس پوشیدی، آن روزها که قامت کشیدی و بلندای قامتت را به رخ مادر کشیدی. و چه پرها که نریخت، تا بال و پر بگیری، تا مگر یک آسمان پرواز کنی. و چه نذر ها که نکرد، که سر و سامان بگیری. و چه خون دل ها که خورد تا عاقبت بخیر شوی. و چه غذا ها که نخورد، تا گرسنه نخابی.

 

«اگر چهار تکه نان باشد و شما پنج نفر باشید، آن کسی که اصلن از مزه آن نان خوشش نمی آید، مادر است». مادر نمونه بارزی از رحیمیت خداست. حسادت، وصله ناچسبی به مادر است. مادر محبتش درصد بردار نیست. حالا هر چقدر هم بگویند «دختر ها بابایی و پسر ها مامانی اند». مادر که این چیزها سرش نمی شود. مادر اقیانوس عاطفه اش محیط و مساحت ندارد. بیخود نبوده که گفته اند: «بهشت زیر پای مادر است».

 

مادر نمی از یم خدا بر روی این کره خاکی و قطره ای از اقیانوس بی انتهای الهی ست. خدا مادر را آفرید تا روی زمین جا بگذارد، رد پایش را. مادر رد پای خداست و بهشت زیر پای مادر است. اما اشتباه است. اگر بهشت زیر پای مادر است، پس مادر بهشت تر است. مادر، خودِ بهشت است و زیر پایش، زیر زمین بهشت است.  

ما اهل معامله ایم، اما بهشت را به زیر زمینش نمی فروشیم. و البته اگر قرار باشد به بهشت برویم هم، از زیر زمینش می رویم. ما تا دستمان در دست مادر است، حالمان خوب است؛ حتا اگر در اوج بدی باشیم. ما تا زیر چتر محبت مادریم، خوشبختیم، حتا اگر در اوج بدبختی باشیم. و تا زیر بال مادریم، بهشتی هستیم؛ حتا اگر جهنمی باشیم. اما، ما مرد روزهای بی مادری نیستیم...

 

می روم بیاد آن قدیم ها، جوراب زنانه ای از بازار بخرم. جوراب هایی که در دنیای مادرها، از تمام سکه های تمام بهار طرح قدیم و جدید هم، قیمتی تر است. راستی برای پاهایی که از زیرش، گرد و خاک بهشت برمی خیزد، چه جورابی، مناسب تر است؟



برچسب‌ها:  مادر, روز مادر, دست مادر, بهشت, زیر زمین بهشت, جهنم, خرید و فروش, معامله, سرفه, عطسه, سرماخوردگی, کدئین, آمپول, سرم, دستمال کاغذی, دفترچه بیمه خدمات درمانی, آغوش, هذیان, نوازش, طلا و مس, کیمیا, النگو, سکه تمام بهار آزادی

نوشته سید محمد رضی زاده| دوشنبه 1391/02/18 | »  

  توی خلیج پارسی ما عرعر نکنید!

عجیب شیر تو شیری است! دوباره تازی به سوسمار خوری شده راضی. بازی بازی، با دم شیر هم بازی؟ خودتان کلاهتان را قاضی کنید که امارات اندازه کجای ایران است؟ اگر آن شاه ملعون، از چاله به چاه نمی افتاد و جنوب را وا نمی داد، حالا در العربیه و الجزیره باید فارسی اخبار می گفتید و از سومین سفر ریاست جمهوری به استان امارات خبر می دادید!

 

همه را مثل خود، خر فرض کردید!؟ خیلی غلط کردید! آن یکی دریا کم بود که از آب گرفتید؟ «عین» عقال را از سر عمان بردارید، می شود اُمان. عرعر بس است. بد کردیم دریای بغل دستِ فارس را که فارسی ست عمان کردیم؟ خلیج عرعرعرعربی بی همه چیز!؟؟

 

از نگاهتان تعفن می بارد. بس است دیگر. خارک را خوار کردید. نگذارید بگویم که سپاه، خارتان کنند! کیش را همینطور مات نگاه نکنید. کاری نکنید بگویم که ارتش، چکارتان کند! بس که به فارس ها حساسید، مات مانده ام چگونه از فوت ابوموسا نمی هراسید. مجبورمان نکنید که بگویم بسیج، شکارتان کند. بس که از خلیج فارس گاز گرفته اید؛ آنقدر هار شدید که برای فارسی بودنش، پارس می کنید؟؟!

 

اینبار، به کاهدان زدید. این پارسی ترین خلیج نیلگون، آنقدر گل آلود نشده که بتوانید در فرصت مناسب ،ماهی گیری کنید! مواظب باشید انگشت پای ایران، یک وقت در چشمتان فرو نروند. مانده ام اگر تنگه را ببندیم، از ترس و با آن همه شکمبه و دنبه، چگونه از سوراخ موش رد می شوید؟

 

مگر خودتان جزیره و دریا ندارید؟ به ما چه که ندارید! پس اینقدر به تنب های کوچک و بزرگ ما خیره نشوید، که بد می بینید. چشمتان را برای صدف های خارک تیز نکنید، که جای مروارید، آب مروارید می گیرید. عرب در خاب بیند تنب کوچک! شما تمبانتان را بچسبید که ابوموسا دارد می دمد. مبادا تشت رسوایی تان از بام بیفتد!

 

شما کوچکتر از آن هستید که در سیاسی بازی، حریف شطرنج ایران شوید. به دردسر نیندازید خود را. گنده تر از دهانتان حرف می زنید. کیش اگر تکان بخورد مات می شوید. کاری نکنید که فیلمان یاد هندوستان کند. قشم اگر پایش را دراز کند، سونامی کشور بی در و پیکرتان را می برد. «دریای سر زمینی» به کنار، «توپ» را اگر یک خانه جابجا کنیم، «آچمز» می شوید.

 

عرب اگر نفت نداشته باشد، باز حرف دیگری دارد؟ بیخودی برج العرب را بزرگ نکنید. کاری نکنید که برج میلاد را در آستینتان فرو کنیم. پول نفت را خورده اید و حرف مفت می زنید؟ حرفی نزنید که _8_ تان را هفت کنیم و در برنامه هفتِ -خنده بازار- به ریش نداشته تان بخندیم.

 

زر مفت می زنید! هر آنچه آمریکا گفت می زنید! نفت را خورده اید و سمت جزایر ما آروغ می زنید؟ لطفن آلوده نکنید هوا را! کاری نکنید که قایق های عاشورا در همین خلیج، به عرعر کردن بیندازند شما را! ما اهل جزیره مجنون هستیم. کاری نکنید که رنگ نیلگون خلیج فارس را، رنگ خون کنیم.

 

اگر اسرائیل سگ دست آموز آمریکاست، شما چارپای عر!بی!ِ کشور های غربی هستید، که جای عوعو، عرعر می کنید. برای اسرائیل استخان پرت می کنند و برای شما یونجه. و این در ذهن ما نمی گنجد که دوباره پایتان را از گلیمتان دراز تر کنید!

 

اگر عمارت تهی کند اهل تهران، از امارات ؛ مات می شوید. پس بیخودی برای ما لات نشوید! شما شکلات هم نیستید. پس هر چه زودتر شرّتان را کم و بساطتان را جمع کنید. دیگر نشنوم توی خلیج پارسی ما عرعر کنید!

 

 

تکمله:

 

با تقدیم احترام به تمامی هوطنان عرب باغیرت و مسلملنان عرب زبان سایر بلاد اسلامی، این متن مشت محکمیست بر یاوه گویی های شیخ نشینان «عماراتی».

 اینجا


برچسب‌ها:  ایران, خلیج فارس, پارس, سپاه, ارتش, جزیره مجنون, جزایر سه گانه, قایق های تندرو عاشورا, ابوموسی, تنب کوچک, تنب بزرگ, کیش, قشم, RQ170, برج میلاد, آستین, برج العرب, جزایر مصنوعی, عمارات, امارات, شیخ, استخان, اسرائیل, آمریکا

نوشته سید محمد رضی زاده| سه شنبه 1391/02/12 | »  

آخرین نوشته ها
تکنولوژی پرواز، در عهد دقیانوس
غریب ترین پسر مادر
آنفولانزای مادری
توی خلیج پارسی ما عرعر نکنید!
تالار خاطره
من در میان جمع و دلم جای دیگری ست...
یکی بود، یکی نبود. حَسن بوده و رَسن بود و مِحَن بود...
انا اعطیناک المادر
دوری و دوستی؟!
عید بی قید
رواق

نه لپ تاپ بود و نه چیز دیگری. این بار هیچ کیفی همراه خودم نیاورده بودم. از درد حاصل از کیلومترها حمل کیف و لپ تاپ هم خبری نبود. همینطو از کمردرد.

احساس سبکی می کردم. گذر ایستگاه ها بدون کیفی روی دوش و وسیله ای در دست، راحت تر شده بود، مخصوصن آنجا که قطار مترو به ایستگاه امام خمینی می رسید و تو در حضور پیرمرد های حاضر در مترو، جای خالی را نشانشان می دادی.

اما هر چقد هم که سبک بار باشی، باز فشار جمعیت، نفس کشیدن را سخت تر می کند. قطار به نزدیکی های ایستگاه میرداماد می رسید. جوانکی با نگاهی پر تأمل و پس از چند دقیقه، با لبخندی موزیانه پرسید: «ببخشید! فرحزاد از کدام طرف می روند؟؟!».

سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم. سر دو راهی نمانده بودم، که جوابش برایم سخت شود. لبخندی زدم وگفتم: تو اگر بگویی «فـ..»، ما غیر از «فاطمیه»، محله دیگری نمی شناسیم...

                         » 33 دیدگاه


بایگانی رواق


دل‌پاره


چرا فرار؟
چرا چتر؟
تنها آدم های آهنی،
در باران زنگ می زنند...!

                         » 6 دیدگاه


بایگانی دل‌پاره


روشنگر

بایگانی روشنگر


کتاب‌خانه


سلام بر ابراهیم

هفته گذشته، در روزهایی که تب کتاب و نمایشگاه کتاب داغ بود، کتاب «سلام بر ابراهیم» را از عزیزی هدیه گرفتم.

«سلام بر ابراهیم» کتاب خاطرات زندگی شهید مفقود الاثر «ابراهیم هادی» است که در قالب خاطرات نگاشته و منتشر شده.

کتاب از 69 خاطره حاصل از مصاحبه با خانواده و یاران و دوستان این شهید بزرگوار است که نگارنده اثر را در جمع آوری چنین مجموعه ای یاری کرده اند.

گاهی معرفی کتاب خاصی در اینجا، انگیزه می شود برای خاندن و بعد از آن، توصیف و نقد آن. این کتاب را دقیقن با همین حربه می خاهم بخانمش در این روزهای پر مشغله.

نام اثر: سلام بر ابراهیم
نویسنده: کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
ناشر: پیام آزادی
چاپ: چاپ بیست و یکم، 1390
تعداد صفحات: 120
قطع: رقعی
قیمت: 2800
                               » 23 دیدگاه


بایگانی کتاب‌خانه


             
صفحه اصلی |  آرشیو |  فتوبلاگ  |  تماس با ما  | عناوین نوشته ها
...:: کلیه حقوق مادی و معنوی این تارنما برای کاش مےشد خدا را بوسید محفوظ می باشد ::...
...:: All Rights Reserved to razizadeh Copyright © 2012::...
...:: وبسایت شخصی سید محمد رضی زاده ::...